اینجا محل دیدار ماست
جان برجر
ترجمهی فرناز حائری
نشر حرفه نویسنده
کیفیت: نو
شخصیت اصلی کتاب در یک بعدازظهر گرم در لیسبون، ناگهان مادر خود را که مدتها قبل مرده است، نشسته بر یک نیمکت در پارک میبیند. مادر راوی به او میگوید: «مردهها در همان جایی که دفن میشوند، نمیمانند.» بعد از این اتفاق در داستان یک سفر شروع میشود سفری عجیب و زیبا و سرشار از جزئیات از لندن ۱۹۴۳ به لهستان و غاری کهن و هتلی در مادرید. بخشی از کتاب اینجا محل دیدار ماست وقتی بچه بودم، بحثمان که میشد، جدای از خود بحث، این اطمینان خاطر او بود که کفرم را در میآورد. اطمینان خاطری که دستکم از دید من، نشان میداد پشت این بیباکی، چقدر شکننده و مردد است؛ ولی من دلم میخواست شکست ناپذیر باشد. به همین خاطر، من با هرچه که او نسبت به آن خیلی مطمئن بود، مخالفت میکردم، به امید اینکه چیز دیگری کشف کنیم، چیزی که هر دو ما بتوانیم با اطمینانی مشترک در موردش کند و کاو کنیم. ولی واقعیت این است که پاتکهای من او را بیش از حد رنجیده خاطر میکرد، و هر دومان با درماندگی در گرداب عذاب و ناراحتی میافتادیم و بیصدا فریاد میزدیم تا فرشتهای سر برسد و ما را نجات دهد. ولی هیچوقت سر و کلهی هیچ فرشتهای پیدا نشد. داشت به چیزی نگاه میکرد که بهنظرش آمده بود یک گربه است که ده پله پایینتر، زیر آفتاب لمیده بود و کیف میکرد؛ گفت، دستکم حیوانات اینجا هستند تا کمکمان کنند. گفتم، آنکه گربه نیست. یک کلاه پوست کهنه است، یک خاپکا گفت، به همین خاطر گیاهخوار بودم. اعتراض کردم. تو که عاشق ماهی بودی! ماهیها خونسردند. چه فرقی میکند؟ اصول، اصول است. زندگی، مسئلهی خط و مرز کشیدن است، و تو خودت جان، همه چیز باید تصمیم بگیری این خط را کجا بکشی. نمیتوانی برای دیگران خطکشی کنی. البته میتوانی سعیات را بکنی، ولی عملی نیست. پیروی از قوانینی که دیگران برای آدم وضع میکنند، احترام به زندگی نیست. و اگر میخواهی به زندگی احترام بگذاری، باید خودت خط و مرزت را تعیین کنی. دوباره پرسیدم، پس زمان بهحساب نمیآید ولی مکان میآید؟
نظرات
شما هم درباره این محصول نظر خود را بنویسید. برای ثبت نظر، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.